قافله ی عمر

برگی دیگر از ورق تقویم زندگی ورق خورد و برگی دیگر از درخت زمان بر زمین افتاد!
سالی دیگر گذشت؛ پر از هیاهو در روزگار غریبِ بودن …
و می گذرند سال هایی که سازنده آینده مان خواهد بود و سال هایی که در حال چیدمان تک تک خشت های آن هستیم، اما باشد که تک تک خشت های آن را درست برداشته باشیم و درست چیده …

پ.ن: این قافله ی عمر عجب می گذرد!

خوشتیپ

هر روز که میگذره احساس می کنم دارم خوشتیپ تر میشم! موی سپید بیشتر بهم میاد …

پ.ن: با تشکر از مشکلات و سختی های زندگی که در پروسه ی خوشتیپی دارن من رو یاری می کنن!

و ان یکاد …

وَ اِن یَکاد الذین کفروا لِیزلقونک بِابصارهم لَما سَمعوا الذکر و یقولون اِنه لَمجنون …

پ.ن ۱: فارسی و خودمونیش میشه: بر چشم بد لعنت!
پ.ن ۲: خیلی جاها دیدم که حتی شاید اعتقادی نداشته باشن به قضیه چشم زخم و اینا، اما تابلوی این آیه رو واسه رفع چشم زخم، زدن به دیوار خونه یا محل کارشون! منم خیلی اعتقاد ندارم (نداشتم) ولی گفتم مگه دیوار اینجا چیش از بقیه دیوارا کمتره؟! ما هم می زنیم به دیوارمون! تا بلکه بر چشم بد لعنت شود :دی

روزهای سخت

زخم های آدم سرمایه است!
سرمایه ات رو با این و اون تقسیم نکن؛ داد نکش؛ هوار نکش! آروم و بی سر و صدا همه چیزو تحمل کن …

پ.ن: دیالوگی از فیلم “شب یلدا”

برزخ

موسیقی وجودم امشب
تلفیقیست!

بذر دوستی

نمی دانم بذر دوستی تو را، دستان کدام باغبان در کویر زندگیم پاشید!
بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ی وجودت تکثیر یابم تا شاید از زندگی، تبسمی سبز هم نصیب من گردد …

پ.ن: به همین سادگی و سرعت یک سال از آشناییمون گذشت! دقیقا یک سال پیش، همین موقع سلامی گفتیم که شاید فکرشم نمی کردیم که به اینجا برسه و هرچه بیشتر میگذره، به این گفته بیشتر تعلق خاطر پیدا می کنم که:
سرنوشت

عطر باران

باران را نفس می کشم!
عطر باران
یادآور زلال وجود توست …

پ.ن: Sweet November!

قصه

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است …

عطش

عطش من گواه آتش توست …

من و تو

در شب های بهار
که خدا از صدای سکوت می روید
در سکوت شهر سایه ها؛
ستاره ها نهفتیم
در این ابریِ آسمان!
تو برای من - من برای تو