بدون شرح!

اینک منم و این تبعیدگاه دور، تنهایی سرد و بی انتها در سرزمین زندگی …
دور از من، و من زندانی این هیچستان تلخ،
تنها چشم به راه آنکه باید باشد و نیست ….

پ.ن:
۱. بعد از یه سفر علمی، بازگشت به خونه و شروع دغدغه ها و …
۲. هر چی بیشتر پیش میره سخت تر میشه!
۳. کاش همراهی کنه، کاش متوجه شه!
۴. منم خستم، مثل همیشه …

تذکرة السهیل

شیخ ما بدر الزمان مولانا میرزا عبدالسهیل خان فیروزکوهی به سنه یکهزار و نهصد و هشتاد و شش نصاری در ولایت طهران (۱) دیده منت به جهان گشودی.
از وجنات و سجایای وی همین نکته کفایت می‌کند که آلت سانطور (۲) را به حد استادی خنیا می‌نمود به طرزی که مستمعین همچون شیخ میکاییل جاکسون جامه ها از تن دریده و از فرط نشاط حالی به حال دگر عروج می نمودندی.
آنچ در کتب علمای اهل سنت و شیعه و اهل کتاب آمده حکایت دارد روزی در سر شیخ شوری و در دل ایشان نوری افتاد و شیخ عزم خویش جزم نمودی و در حالت رزم قفای ساز بنشستی و مضاریب بالا ببردی و قربه الی الله، ساز را نوازشی نمودی فرامرز وار (۳) و آنچنان بر ساز خنیا نمودی که مسگران بر دیگ. زان سو مستمعین مدهوش گشتی و آشوبی در شهر بنا نهادی جنبش وار! زان روزگار آن خنیا از شیخ را نامیدندی: «شهر آشوب» (۴). البت علمای نصاری این ماجرا را تکذیب نکردی، لیک تایید نیز ننمودی!
سالیان بسرعت بر شیخ بگذشتی و شیخ اندک اندک نعوذ بالله از سانطور غافل شدی و سانطور غبار بخوردی و شیخ به علم الابدان (۵) بیش از سانطور همت گماردی بوعلی وار!
عطش و اشتیاق تعلم شیخ آنچنان عظیم بودی که شیخ به سفارش حضرت ختمی مرتبت جهت طلب این علم عزم سفر به ولایت سین نمودی لکن براهینی بر شیخ هویدا گشتی که شیخ را از این هجرت باز داشتی.
نخست آنک شیخ مطلع گشتی تجار بعوض تجارت زعفران به سین، زآنجا مال التجاره ای عجیب آوردندی که “لاب تاب” اش نامیدندی و کسب و کار فلاحان و ملاحان مملکت خویش به تنگ آوردندی. این خبر بر مذاق شیخ بس تلخ آمدی! گویند لاب تاب جوشنی است دو تکه که تکه‌ای از آن جام جهان نما و تکه‌ای دیگر ماشین طایب که از اختراعات گوطنبرگ فرنگی ملعون است.
دوم برهان آن که روزی شیخ را خبر رسید که در قرب ولایت موطن، ولایتی جدیدالتاسیس جدیدا تاسیس گشته (۶)، در آن به همت وزیر اعظم دیرک مکتبخانه‌ای افراشته شده (۷) و طلاب گرد آن دیرک گرد آمدی و علوم آموختی از جمله آن علوم،‌ علم الابدان بود که جهت انبساط خاطر شیخ آموزه های علم جاناط‍یک (۸) نیز آموزیده شدندی. شیخ همان عزم سفر به سین را مجدد جزم نمودی و با جدیتی وافر این بار در همان بلاد قریب موطن و گرد همان دیرک به تلمذ سالیانی چند همت گماشتی.
در اثنای این سنوات شیخ دکانی در حیات خلوت خویش بگشودی و مکتوباتی بدیع نبشتی و آنجا آثار خویش طبع نمودی و به سمع و نظر یاران، واصل گردانیدی.
سجایای خاکشیر مزاج شیخ چنان از دل برآمدی و لاجرم بر دل بنشستی که شیخ چون سنان (۹) عیاران در دل یاران بنشستی.
از حواریون شیخ می‌توان به میرزا خان دایی خان کاتب، میرزا حمید خان بنی سلیمان، میرزا موزمار خان، شی ما باجی، مردم آزار باجی و … اشاره نمود.
دام الله افاضات الشیخ
الهی آمین!

مکتوب گردید به قلم میرزا خان دایی خان کاتب

۱. در تذکره ها و کتب تاریخی گاهی حقایقی پنهان شده و اکاذیبی نشر گردیده، لذا شیخ این مورد را تکذیب نمودندی!
۲. ساز سنتور
۳. مانند استاد فرامرز پایور (ره)
۴. شهر آشوب نام یکی از رنگ های زیبا در موسیقی دستگاهی ماست که بسیار قدمت دارد. بسیار متنوع است و در دستگاه های شور، ماهور همایون و چهارگاه قابل اجراست!
۵. اشاره به حدیث نبوی: العلم علمان،‌ علم الادیان و علم الابدان! یعنی علم ۲ شاخه است، علم ادیان و علم بدن ها!
۶. شهر جدید پرند (البته الان دیگه جدید نیست)
۷. دانشگاه آزاد اسلامی واحد پرند!!!
۸. ژنتیک
۹. تیغ

پ.ن:

۱. با تشکر خیلی زیاد از خان دایی عزیز!
۲. بوی عیدی، بوی توت … سال نوی همه مبارک!
۳. بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش، نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم! شاید واسه همینه که حس نوشتنم نیست!
۴. بعد از مدت ها، یه حس خوب!
۵. سال سخت زندگی شاید داره دیگه جدی جدی شروع میشه!
۶. جواب کامنتای پست قبل تو همون قسمت کامنتا داده شده!
۷. یه چی دیگه می خواستم بگم که یادم رفت! بی خیال! امیدوارم سال خوبی باشه برای همه، پر از سلامتی و آرامش و موفقیت

یک سال گذشت!

اولش همه شکل هم هستیم، کوچولو و کچل، حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه هست! با اولین گریه بازی شروع میشه، هی بزرگ می شیم، بزرگ و بزرگتر، اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم! دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست، حتی صداهامون، گاهی با هم می خندیم، گاهی به هم!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده، واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمیشه خیلی حساب کرد، گاهی باید برای بردن بازی، بین دو نیمه دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت …
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت، یکی میگه یک سال بزرگتر شدم، یکی میگه یک سال پیرتر شدم، یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم، یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم، یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه!

منم یک سال بزرگتر شدم … یک سالی که نمی دونم توش واقعا تونستم «بزرگ» بشم یا نه؟ تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟ تونستم همونی باشم که می خواستم؟ تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم؟ تونستم کسی رو نرنجونم؟ تونستم دل کسی رو شاد کنم؟
نمی دونم! باید فکر کنم! شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم! جواب خیلی از سوالا “نه” هست و من طبق معمول فقط یک سال بزرگتر شدم! اونم خیلی سریع …

پ.ن:
۱. ما به “هست” آلوده ایم!
۲. یه چله ی دیگه هم تموم شد با کلی نتیجه! پیرتر شدم تو این چند وقت! و من همچنان دورتر از خدا!
۳. فکر کنم سال سختی در پیش دارم!
۴. من به جز خاطره هام چیزی ندارم …
۵. تنهاتر از همیشه!
۶. جواب نظرات پست قبل زیر نظرات داده شده!

دردنامه

حال و روزم خوش نیست / در دلم امّید نیست

گر ز حال منِ مسکین پرسی / هیچ جز وصف غمی سنگین نیست

هر درد دوا دارد و حیف / کاین دردِ مرا درمان نیست

شب و روز گشت تبه از پی خود / آه و حسرت هم دگر تسکین نیست

جام شیراز و می ناب بایدم / این دُوان هم درد را اکسیر نیست

من چه نالم ز غم و درد علیم / هیچ صراطی مستقیم در دل که نیست

بر همه عالم همی تابد “سهیل” / وایِ من! خود کرده را تدبیر نیست

پ.ن:
۱. شبه غزلی از درد خودم!
۲. چهل شب نیستم!
۳. در حال از دست دادن خیلی چیزا، حتی خودم!
۴. توهمی از امیدواری!
۵. دلت میاد؟
۶. زمستان است. دارم می سوزم ….
۷. محتاجیم به دعا!
۸. تا …

زمستان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی …
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده، مهر و ماه
زمستان است …

“مهدی اخوان ثالث”

پ.ن:
۱. بالاخره فصل مورد علاقه ی من هم رسید!
۲. عاشق این شعرم، به خصوص وقتی شجریان می خوندش ….
۳. منتظر یه عالمه اتفاق تو این فصل هستم! در عین خستگی و ناامیدی، یه کم امیدوارم!
۴. خیلی وقت بود انقدر ننوشته بودم! :|
۵. یلدا! فقط یک دقیقه بیشتر!
۶. یعنی میشه؟!!

تکراری

ضربان خسته ی تکرار ….

پ.ن:
- همه چی آرومه؟ تو کنارم هستی؟
- نه!

نگاه

چشم در چشم ماه،
به انتظار طلوع خویش،
به وسعت عشق،
به وسعت نگاه!
نگاهی کوتاه که امّید را،
تو را،
می جوید ….

پ.ن: ماه! پشت ابر …
اقتباسی از اقتباس “دریا دل

من و ماه

ماه در وسعت انتظار، غروب را می نگرد، تا طلوعی یابد به وسعت شب ….

پ.ن:
من! چشم در چشم ماه و ….
….

چند دقیقه سکوت

چند دقیقه سکوت به احترام مرگ مردی که دوستش داشتم،
و یک عمر سکوت او به احترام مرگ رویایی که دوستش داشت ….

این چنین شد قصه ی جدایی من و من!

پ.ن: از دست نوشته های زیبای “حمیدرضا” …. (مرسی حمید)

درخت سیب

در مسیر بهشت من، درخت سیب کاشته شده ….

 پ.ن: خیلی خوب، خیلی بد!