فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

پ.ن:
- نسبت به روزای قبل سر حال تری، بعد یهو یکی تمام حالت رو می گیره، میذاره تو بطری، درش رو یه چوب پنبه می زنه، میندازدش تو دریا! ببین چی میشه دیگه!
- خیلی بده آدم توی یه تصمیم، به شک و تردید بیفته!
- ماه مبارک بهمن هم شروع شد! اولش اینطور بود، خدا الباقی رو به خیر بگذرونه!
- وقتی خسته باشی، این شعر مشیری رو با صدای شجریان بشنوی، واقعا حس فریاد بهت دست میده!
- یه عالمه حرف!
- فقط ۱۷ روز! به همین سادگی …

زندگی

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،
آرزو کردم ایکاش هم اکنون همچون مسیح،
بی درنگ، آسمان از روی زمین بَرَم دارد،
یا لااقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
اما … نه؛
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را!
من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نیز “باشم و زندگی کنم”.
نه! باشم و زنده بمانم.
و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم،
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش،
خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد؛
در برزخ شوم این “پیدای زشت”
و آن “ناپیدای زیبا” خُرد گردم!
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که …
“زندگی” نام دارد!

پ.ن:
- نگاهم به زندگی انقدر ناامیدانه نیست، اما تو این هفته ها اینطور شدم!
- جمله های دکتر شریعتی رو دوست دارم، اینم بدجور به دلم نشست!
- بیشتر دوست دارم نوشته های خودم رو بنویسم، اما احساس گذشته رو نسبت به نوشته هام ندارم!
- کارای مجله و انتشارات و درس و … داشت داغونم می کرد، اما با دیدن فیلم “به سوی خوشبختی” مقاومتم بیشتر شد! امیدوارم این شوک روحی مقطعی نباشه.
- برام دعا کنید :|

مرگ تدریجی یک رویا!

نقطه
سر خط …

پ.ن ها:
۱. یه روز بر می گردی! اما دیره! اون موقع من میگم:

…. ما به ناز تو جوانی داده ایم *** دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

۲. بزرگی میگه: هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران!
۳. احساس آرامش و آزادی می کنم در این تنهاییِ ناب!
۴. از خدا به خاطر همکاریش و اینکه من رو آگاه کرد ممنونم!
۵. زندگی ادامه داره و من با تمام توان از این به بعد به سوی اهدافم قدم بر می دارم …

 

آرامش

خدایا!
ذهنم پریشان است،
قلبم بی قرار
افکارم شوریده اند و
من درمانده ام،
پس رشته ی زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم ….

…. توفان می خوابد
و آرامش تو حکمفرما می شود ….

خدایا!

ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد شوند، به کاغذها همنشینی با شعرها را عطا فرمودی!
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گلِ روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند!
یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن، بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم ….
ای خدایی که سراغت را از شمع ها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!
ای خدایی که همه پیچک ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!
روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگ های نفس و گناه تنها مگذار ….
ای خدایی که از تمام باغ ها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری!
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری!
دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست ….
ای خدایی که عاشق ترینِ عشاقی و عشق را در کالبد انسان دمیدی!
ای خدایی که مرا فرمان دادی عاشق شوم و زندگی را در من جاری نمودی!
ای خدایی که “او” را در مسیر مبهم زندگیم قرار دادی تا قدم در راه سبز تو بگذارم!
مرا از وجود پاکش بی نصیب مگذار، مرا قابل کن باز هم چشم هایش را خیره شوم، دلم را غرق در عشقش کن تا زندگی را دریابم، تو را دریابم ….
دریاب مرا!
آمـــــــــــین ….

پ.ن ها:
۱. و امشبْ شبْ شبِ قدرست و قدرِ شب نمی دانم!

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی *** آن شب قدر که این تازه براتم دادند

۲. فردا صبح، بزرگ مردی ضربت می خوره و من هنوز بعد از ۲۳ سال نشناختمش!

علی را وصف در باور نیاید *** زبان هرگز ز وصفش بر نیاید

۳. به همین سرعت ۷۱۰ روز از اولین شب قدر دو نفره گذشت!
۴. این شبا همه جوره بزرگه! داریم به شب بیست و یکم می رسیم و جمله ی معروفی که ۷۱۲ روز پیش تکونم داد: “اگر می توانستم مجازاتت کنم، از تو می خواستم به اندازه ای که دوستت دارم، دوستم بداری ….”
۵. امشب بی هیچ دلیل (شایدم هم یک دنیا دلیل!) شبی پر اضطراب رو دارم می گذرونم! حتی قرص ها هم آرومم نمی کنن! دوست دارم زار زار گریه کنم، اما …. می دونم دوای دردم چی هست و کی هست، بازم اما ….
۶. برام دعا کنید، منم برای بانو دعا می کنم!
۷. خدایا! تو بزرگی، تو ببخش؛ خدایا! تو حکیمی، تو دوا کن؛ خدایا! راه رشد و بیداری و پیشرفت ما رو مهیا فرما ….
۸. خدایا! دوستت دارم ….
۹. بانو! دوستت دارم …

روز واقعه

بالاخره روز دفاع من رسید و راهی پرند شدیم!

همیشه از اینکه توی یک جمع سخنرانی کنم می ترسیدم، اما این بار هیچ استرسی نداشتم! راحت راحت!
قرار بود دفاع ساعت ۹ شروع بشه، اما خب، تا اساتید و دوستان بیان شد ۹:۴۵، منم مشغول تنظیمات تصویر روی دیوار!
۹:۴۵ جلسه شروع شد! شروع کردم در مورد موضوع کار شده صحبت کردم و همینطور حرف می زدم تا آخر کار که مونده بود سوالات اساتید!
اساتید هم سوالاتشون رو شروع به پرسیدن کردند و من هم مشغول جواب ….

بی خیال دیگه، خیلی خوب بود و استادا اساسی کیف کردن D:

پ.ن ها:
۱. ۲۰ شدم!
۲. روز بزرگی بود، خودم از کار خودم خوشم اومد!
۳. تا چند روز دیگه در مورد پایان نامه تو قسمت “کار-فارسی” بلاگ می نویسم.
۴. داریم به یه شب بزرگ نزدیک میشیم ….

نیایش

خدایا!
تمام دلتنگی هایم به واسطه ی تکرار نام تو به التیام می رسد ….
تمام حرف های بی معنی ام با ذکر نام تو معنا می گیرد ….
تمام سیاهی شب هایم به عشق تو روشن می شود ….

خدایا!
تو تمام احساس دردی که زخمی و بی دفاع نمی توانم فریادش کنم ….
تو تمام ناگفته های بغض آلودی که با حسرت و اشک می گویمش ….
تو و تنها تو پناه منی وقتی که نمی شود گفت ….
نمی دانم چگونه لابه کنم تا بدانی مجروحم
زخمی نا مهری ها

خدایا!
دستانم را به دستاویزت برسان
و از کینه خالی کن دلم را
که بسیار آزرده اند مرا

خدایا!
دریاب مرا وقتی غرق اندوه دنیایم

خدایا!
اگر تمام غوغای روز به آرامش شب ختم نمی شد ….
اگر جنبش بهاران به خفتن پاییز راه نداشت ….
و کوچه باغ ها به انتهای باغ نمی رسید ….
اگر پایان یک روز ابری ، طلوع آفتابی دیگر نبود ….
اگر برای آرام کودک مامن آغوش مادر نبود ….
اگر خروش چشمه به دریا نمی رسید ….
خدایا و اگر تو نبودی …. اگر تو نبودی

چه می شد؟

               خدایا اگر می خواستی هیچ کدام نبود
خدایا اگر می خواستی ….

پ.ن:
۱. ماه خدا رسید! چقدر منتظر این ماه بودم! ماه زندگی و خود شدن، ماهی پر از خاطره برای من!

۲. این ماه رو دوست دارم، نه برای افطاری! برای پیش از افطار، زمانی که شجریان می خونه: «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا من لدنک رحمة إنک أنت الوهاب»
«پروردگارا! دلهایمان را، بعد از آنکه ما را هدایت کردى (از راه حق) منحرف مگردان، و از سوى خود، رحمتى بر ما ببخش، زیرا تو بخشنده اى»
و چه لحظه ی با شکوهی هست خواندن این دعاها با صدای آسمانی!

۳. ۵ روز دیگه جلسه دفاع از پایان نامم هست و پر از کار و پر از استرسم! اما یه آرزو دارم!

۴. التماس دعا

۵. …

درد

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

***

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی. عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.

چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟

چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.

دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سرخ دلم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند. پیشترها قرمز و سبز را نمی شناختم. بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو همیشه سبز و قرمز بنویسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روی شانه هایم بگذار. بیا عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم …

پ.ن ها:
دلم تنگ شده ….
از من نخواه که ….
منتظرم ….
دوست می دارمت بانوی من …

سبز!

۱

وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه. محو تو! آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودیم می شد. بعد هردو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بویید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد؛ و دل من چقدر کوچک و تنگ بود. می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگ تر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری … تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو، و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام! بعد من به دست هایت خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و برخود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند. بعد من با قلم سبزی، تمامی حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است.

۲

توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. از روی بام هم که نیگا کنید می بینید که از توی پنجره ی یکی از این خونه ها آتیش میریزه بیرون! دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر، از ته یک خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من میگن چیزی نگو! نباید هم بگم، اما دل یکی داره آتیش میگیره! دل یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یک راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش. واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه. یکی داره تو چشات غرق میشه. یکی لای شیارهای انگشتات داره گم میشه. یکی داره گُر میگیره. دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه! یکی می خواد نگات کنه، نه! می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ورت داره ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشات شنا کنه! یکی اینجا سردشه، یکی همش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.

“اقتباس از «روی ماه خداوند را ببوس»”

اقرار …

در دادگاه صحرایی عشق نشسته بودم و منتظر خوانده شدن جرم و حکم از طرف قاضی!
قاضی جرمم را خواند: عاشقی!
حکمم را بی هیچ محاکمه خواند: تنهایی!
مات و مبهوت از همه چیز …
و قاضی خواست بشنود آخرین حرف هایم را!
برخواستم و بی هیچ غرور زمزمه های بی کسیم را اقرار کردم!
“عاشقی جرم و گناه است امروز، ولی با سربلندی می گویم:
اگر اینطور است، آری! من مجرمم، من گناهکارم!
اما می دانم من فقط عاشق بودم
این را می پذیرم!
قاضی و جمع خنده ای کردند و قاضی گفت: آخرین خواسته ات پیش از محاکمه؟
گفتم:
فقط؛
بانو! بیا و دستم بگیر و مرا از ظلمت تلخ هجر و گمراهی نجاتم بده!
بیا و من را به من باز گردان که من گمگشته و گم کرده ام!
بیا …”
… و حکم اجرا شد

پ.ن۱: …
پ.ن۲: ۳ روز!

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S