اقرار …
در دادگاه صحرایی عشق نشسته بودم و منتظر خوانده شدن جرم و حکم از طرف قاضی!
قاضی جرمم را خواند: عاشقی!
حکمم را بی هیچ محاکمه خواند: تنهایی!
مات و مبهوت از همه چیز …
و قاضی خواست بشنود آخرین حرف هایم را!
برخواستم و بی هیچ غرور زمزمه های بی کسیم را اقرار کردم!
“عاشقی جرم و گناه است امروز، ولی با سربلندی می گویم:
اگر اینطور است، آری! من مجرمم، من گناهکارم!
اما می دانم من فقط عاشق بودم
این را می پذیرم!
قاضی و جمع خنده ای کردند و قاضی گفت: آخرین خواسته ات پیش از محاکمه؟
گفتم:
فقط؛
بانو! بیا و دستم بگیر و مرا از ظلمت تلخ هجر و گمراهی نجاتم بده!
بیا و من را به من باز گردان که من گمگشته و گم کرده ام!
بیا …”
… و حکم اجرا شد
پ.ن۱: …
پ.ن۲: ۳ روز!
You must be logged in to post a comment.
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۱۷ ق.ظ
سلام .
بسیار زیبا و روان . همیشه موفق باشی.
به امید روزهای بهتر.
یا علی