خودباختگی فرهنگی

این چند وقت انقدر از طریق آف لاین های مسنجر و یا sms، تبریک های بی مصرف سال نوی میلادی شنیدم که دیگه شاکی شدم و مجبور شدم از این فرهنگ خودباختگی خودمون که شده خودباختگی فرهنگی حرف بزنم!
هرچی سرمون بیاد حقمونه! ما بی فرهنگ شدیم! ببخشید، بهتره بگیم فرهنگ ناب خودمون رو از دست دادیم، ما تاریخ خودمون رو فراموش کردیم، تو حال غرق شدیم و به فکر کلاس گذاشتنیم با تبریک های الکی سال نوی میلادی و ولنتاین و …
ما فرهنگ خودباختگی رو هر روز داریم ترویج میدیم! و از ماست که بر ماست …

خودباختگی فرهنگی
یعنی سال نوی میلادی را به هم تبریک گوییم و رسومات عید نوروز خود که سال های سال زودتر از میلاد مسیح برگزار می شده را سنت های از دور خارج شده و کهنه می خوانیم!
یعنی به جای استفاده از لغات ناب ایرانی، از لغت های عجیب و غریب انگلیسی و عربی و … استفاده کنیم تا بگوییم: آره، ما هم هستیم!
یعنی مثنوی مولوی را در کتابخانه بگذاریم تا خاک خورَد و به دنبال عرفان از طریق کتاب های پائولو کوئیلو باشیم!
یعنی ایلیاد و ادیسه را بارها بخوانیم و در بین دوستان نقد و تحلیل کنیم، اما ندانیم فردوسی چه حماسه ای ساخته …
یعنی جملات قصار بزرگان شرق و غرب را از حفظ به دیگران بگوییم و درس های آموزنده نتیجه گیری کنیم، اما حتی یک جمله از این همه بزرگ ایرانی را از بر نباشیم!
یعنی تاریخ تولد و مرگ فلان مثلا بزرگ غربی را بدانیم و در روز وفاتش جمله ای از او به دیگران هدیه دهیم و یادش را گرامی بداریم، اما حتی تاریخ مرگ حافظ را ندانیم و یک بیت شعر از او نگوییم!
یعنی …
یعنی مرگ باورهای اصیل یک ملت …
و ما! در حال مرگیم …

شخصیت ها فرهنگ رو می سازند و فرهنگ شخصیت ها رو!

پ.ن: در حد و اندازه های این جور نوشته ها نیستم، اما این بار واقعا بهم سخت گذشت!

باران زمستانی!

چشم در چشم آسمان دوختم!
هوای دلم مانند هوای ابری و بارانی آسمان است،
خوش به حال آسمان که می گرید،
و من جرات ریختن حتی یک قطره اشک را هم ندارم …

پ.ن:
۱. بارون زمستونی همه جا رو شست و ناب و پاک کرد و من به این نابی قبطه می خورم!
۲.  خیلی خستم! خیلی!
۳. راستی! زمستون اومد! مبارکه …

برف پاییزی!

برف،
بحران مالی،
و دیگر هیچ!

پ.ن:
۱. زمستون نزدیکه :)
۲. شب، سکوت، برف!
۳. ساعت ۰۰:۰۰
۴. خسته از کار و درس و شاید تنهایی!

خداوند

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان!
اما قدر فهم تو کوچک می شود،
به قدر نیاز تو فرود می آید،
به قدر آرزوی تو گسترده می شود،
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود …

“ملاصدرا”

پاییز تلخ

یکی از قشنگ ترین پاییزهایی بود که در عمرم دیدم! همه ی درخت ها رنگ های زرد و نارنجی و قرمز به خودشون گرفتن و آروم آروم برگ ها هبوط کردن و زیبایی خلق کردن با رنگ های ناب خدایی! اما بی صبرانه در انتظارم از کنار این پاییز شوم مثل پاییزهای دیگه بگذرم و به زمستون زیبا و سفید برسم!
هیچوقت پاییز رو دوست نداشتم، حتی با تمام زیبایی هاش!

به قول “اخوان”:
پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک
پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم! ای قناری غمگینم

منم تنهات می گذارم و به سمت زمستون ناب حرکت می کنم و به خاطره ها می سپارمت!

پ.ن ها:
۱. سوال! ما به سمت فصل ها میریم یا فصل ها به سمت ما میان؟
۲. خیلی وقته که می خوام بنویسم اما عقل و دل و دستم یکی نمیشه!
۳. زندگی با تمام سختی هاش ادامه داره!
۴. یه کم خستم! :|
۵. جواب نظرات دوستان هم در همون قسمت نظرات داده میشه!

مرگ تدریجی یک رویا!

نقطه
سر خط …

پ.ن ها:
۱. یه روز بر می گردی! اما دیره! اون موقع من میگم:

…. ما به ناز تو جوانی داده ایم *** دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

۲. بزرگی میگه: هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران!
۳. احساس آرامش و آزادی می کنم در این تنهاییِ ناب!
۴. از خدا به خاطر همکاریش و اینکه من رو آگاه کرد ممنونم!
۵. زندگی ادامه داره و من با تمام توان از این به بعد به سوی اهدافم قدم بر می دارم …

 

آرامش

خدایا!
ذهنم پریشان است،
قلبم بی قرار
افکارم شوریده اند و
من درمانده ام،
پس رشته ی زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم ….

…. توفان می خوابد
و آرامش تو حکمفرما می شود ….

اشتیاق (۷)

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده ی سر در كمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
یك شب ستاره های تو را دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

“فریدون مشیری”

خدایا!

ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد شوند، به کاغذها همنشینی با شعرها را عطا فرمودی!
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گلِ روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند!
یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن، بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم ….
ای خدایی که سراغت را از شمع ها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!
ای خدایی که همه پیچک ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!
روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگ های نفس و گناه تنها مگذار ….
ای خدایی که از تمام باغ ها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری!
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری!
دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست ….
ای خدایی که عاشق ترینِ عشاقی و عشق را در کالبد انسان دمیدی!
ای خدایی که مرا فرمان دادی عاشق شوم و زندگی را در من جاری نمودی!
ای خدایی که “او” را در مسیر مبهم زندگیم قرار دادی تا قدم در راه سبز تو بگذارم!
مرا از وجود پاکش بی نصیب مگذار، مرا قابل کن باز هم چشم هایش را خیره شوم، دلم را غرق در عشقش کن تا زندگی را دریابم، تو را دریابم ….
دریاب مرا!
آمـــــــــــین ….

پ.ن ها:
۱. و امشبْ شبْ شبِ قدرست و قدرِ شب نمی دانم!

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی *** آن شب قدر که این تازه براتم دادند

۲. فردا صبح، بزرگ مردی ضربت می خوره و من هنوز بعد از ۲۳ سال نشناختمش!

علی را وصف در باور نیاید *** زبان هرگز ز وصفش بر نیاید

۳. به همین سرعت ۷۱۰ روز از اولین شب قدر دو نفره گذشت!
۴. این شبا همه جوره بزرگه! داریم به شب بیست و یکم می رسیم و جمله ی معروفی که ۷۱۲ روز پیش تکونم داد: “اگر می توانستم مجازاتت کنم، از تو می خواستم به اندازه ای که دوستت دارم، دوستم بداری ….”
۵. امشب بی هیچ دلیل (شایدم هم یک دنیا دلیل!) شبی پر اضطراب رو دارم می گذرونم! حتی قرص ها هم آرومم نمی کنن! دوست دارم زار زار گریه کنم، اما …. می دونم دوای دردم چی هست و کی هست، بازم اما ….
۶. برام دعا کنید، منم برای بانو دعا می کنم!
۷. خدایا! تو بزرگی، تو ببخش؛ خدایا! تو حکیمی، تو دوا کن؛ خدایا! راه رشد و بیداری و پیشرفت ما رو مهیا فرما ….
۸. خدایا! دوستت دارم ….
۹. بانو! دوستت دارم …

روز واقعه

بالاخره روز دفاع من رسید و راهی پرند شدیم!

همیشه از اینکه توی یک جمع سخنرانی کنم می ترسیدم، اما این بار هیچ استرسی نداشتم! راحت راحت!
قرار بود دفاع ساعت ۹ شروع بشه، اما خب، تا اساتید و دوستان بیان شد ۹:۴۵، منم مشغول تنظیمات تصویر روی دیوار!
۹:۴۵ جلسه شروع شد! شروع کردم در مورد موضوع کار شده صحبت کردم و همینطور حرف می زدم تا آخر کار که مونده بود سوالات اساتید!
اساتید هم سوالاتشون رو شروع به پرسیدن کردند و من هم مشغول جواب ….

بی خیال دیگه، خیلی خوب بود و استادا اساسی کیف کردن D:

پ.ن ها:
۱. ۲۰ شدم!
۲. روز بزرگی بود، خودم از کار خودم خوشم اومد!
۳. تا چند روز دیگه در مورد پایان نامه تو قسمت “کار-فارسی” بلاگ می نویسم.
۴. داریم به یه شب بزرگ نزدیک میشیم ….

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S