سرنوشت

سرنوشت کار خودش را می کند و ما ابزار ناآگاه او هستیم. آنچه را ما حادثه، تصادف، شانس، اتفاق، پیشامد، تصمیم، انتخاب، عکس العمل، مخالفت، موافقت، مانع، مایل، مساعد، نامساعد و … می خوانیم همه حقایقی هستند که چون نمی شناسیم و نمی فهمیم به این اسامی نامفهوم آنها را می نامیم …

یک حادثه، طرحی آگاهانه و دقیق و بسیار حساب شده و پیش بینی شده ای است که از مدت ها قبل شاید از آغاز حیات، از نخستین روز خلقت، همان دستی که همه چیز کار دست اوست و معماری که همه چیز را او ساخته، آن طرح را ریخته و پرداخته و میلیارد میلیاردها عوامل و احتمالات و وقایع را طوری تنظیم کرده که این دو سوار در یک قرن متولد شوند و در یک نسل و در یک نژاد و در یک ملیت و در یک شهر و در یک مسیر قرار گیرند و به یک نقطه مشترک برسند! آنگاه با هم در ساعت و روز و سال معینی تصادف کنند، حادثه ای بوجود آید و یا عشقی …

“دکتر شریعتی”

بهانه

ای تو بهانه برای ماندن!

دلم را به امانت به دلت سپردم، اما امانت نداشتی و بشکستی دلی که می تپید برای تکرار نامت، و منتظر بود اولین شب آرامش را …
و اینک این شکسته دل می خواند: به سوی تو، به شوق روی تو، سپیده دم آیم …

بی خبر!

درد دل ما تو ندانی
این سوخته دل ماست
چه گویی؟ چه دانی؟!
گویم به تو ای یار
در جهل نمانی:
گر همه درمان تو بدانی
این غم ما را درمان نتوانی

۳۰۰

و ۳۰۰ روز بگذشت
از آن روز غم انگیز …
امان از جدایی!

پ.ن: می دانم چقدر انتظار کشیدن کشنده است، اما انتظارت را می کشم …

کلک خیال

من و باد سحر و کلک خیال
من خام و نَفَسِ نَفسِ کلام
ناگزیرم،
نگریزد دل من
ز غم دلدادگی
دل بیچاره ی من
بی چاره شد
ساغری نیست شود آب حیات
همه دم داد زنم: ای فریاد
خلوت من
در سکوتیست غریب
تیک و تاک ساعتی
گویدم باز برو
وایِ من
همچنان اِستاده ام …

حافظ!

آخرین مشورت با حافظ در سال رفته:
گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا بکند …

پ.ن: و به پیری نزدیکتر می شوم!

پرند!

و سکوت سرد زمان
برف های یخ زده ی تلخ نهان
گور گرمای درون
داغ دوری ها در آن
سیلی سرد پرند
چایی گرم فلاسک!
عرق سرد تنم
ورق و حکم و دل و دلشدگان؛
اما
دل ما
خالی و تنگ و پریشان احوال!
خواند امپایریوم تلخ و غمان
و کنون من اینجا
غم پرستی کوچک!
مات و مبهوتِ
ماه و مهتاب وشبی
در سکوت این کویر
و اینک،
پایان

پیرمرد

پیرمرد پشت فرمون نشسته بود و می روند؛
بنان “الهه ناز” سر داد …
پیرمرد رو به صندلی کنار دستش کرد و با بغض، بلند گفت:
… با دل من بساز …
اما چه فایده! صندلی خالی بود …

شب

شب بر قلمرو آسمان حکم می راند
سایه ی سنگین سکوت
وجودم را محکوم می کند!
حکم “دل” داد
شکستم …
و من
چاییم را با چشمانی بسته
به سلامتی بی خیالی
می نوشم …

غروب

در پسِ آن غروب رفتن
طلوع؛ معنای خود را گم کرد
و من
دل دادم به سرخی سیاه غروب …

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S