کلک خیال
من و باد سحر و کلک خیال
من خام و نَفَسِ نَفسِ کلام
ناگزیرم،
نگریزد دل من
ز غم دلدادگی
دل بیچاره ی من
بی چاره شد
ساغری نیست شود آب حیات
همه دم داد زنم: ای فریاد
خلوت من
در سکوتیست غریب
تیک و تاک ساعتی
گویدم باز برو
وایِ من
همچنان اِستاده ام …