پرند!
و سکوت سرد زمان
برف های یخ زده ی تلخ نهان
گور گرمای درون
داغ دوری ها در آن
سیلی سرد پرند
چایی گرم فلاسک!
عرق سرد تنم
ورق و حکم و دل و دلشدگان؛
اما
دل ما
خالی و تنگ و پریشان احوال!
خواند امپایریوم تلخ و غمان
و کنون من اینجا
غم پرستی کوچک!
مات و مبهوتِ
ماه و مهتاب وشبی
در سکوت این کویر
و اینک،
پایان