اعتراف
دستش را آورد جلو، من هم دستش را فشردم!
کل ماجرای من و بد بختی همین بود …
پ.ن:
۱. کاش میشد با روزگار دست نداد!
۲. شهریور با طعم اسپرسو!
۳. از بابت خیلی چیزها و خیلی وجودها ممنونم (به پاس وجود اطرافیان خوب، و اینکه کسی نگه ناشکرم)
۴.خدایا! چرا رها کردی منو …
شهریور ۲۱م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۶ ق.ظ
حافظ امشب:
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
شهریور ۲۱م, ۱۳۸۹ at ۳:۵۷ ب.ظ
روزگار از دستان سرد گریزان است گرم کن وجود خویش را با نگاهی تازه..آنگاه همیشه با توست
شهریور ۲۲م, ۱۳۸۹ at ۲:۳۹ ق.ظ
دستش را آورد جلو، من هم دستش را فشردم!
کل ماجرای من و خوشبختی همین بود …
پ.ن:
۱. با روزگار مردانه دست بدیم و از آینده نترسیم!
۲. شهریوری گذشت با تجربه ای شیرین از آن!
۳. از بابت همه چیز ممنونیم (به پاس نفسی که میآید و خارج میشود)
۴.خدایا! چگونه باشیم که راضی باشی از ما …
شهریور ۲۳م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۴۳ ق.ظ
روززگار دستشو میاره و ما چاره ای جز فشردن دستش نداریم…
دست روزگار رو به گرمی بگیر تا گرم هستی بی منتها شوی…..