بهانه ی باران
من گم شده ام!
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی …
… باران باشد، تو باشی و یک خیابان بی انتها، آن دم به دنیا می گویم: خداحافظ همین حالا!
پ.ن: من به دنبال فضايی ميگردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم …
آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ at ۶:۰۶ ب.ظ
بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش!
—————-
دستم به نوشتن نمیره …
آبان ۱۲م, ۱۳۸۹ at ۷:۳۴ ب.ظ
هنوز ریشه دارم در میان خیابان های خیس ، پل های عابر ، راه هایی که بی تو بی تاکسی های دربست طی می شود
آبان ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۳ ق.ظ
اگه یه جای دنج پیدا کردین مارو هم خبر کنید!!:دی
راستی سایت جالبی دارین :)
آبان ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۳:۴۱ ب.ظ
عروج كن از درون
عرش باش بر اين فرش
آبان ۱۴م, ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۳ ق.ظ
گمشو!
كسي حضورت را نميبيند!
آبان ۱۶م, ۱۳۸۹ at ۱۰:۵۶ ب.ظ
باران نباشد
تو نباشی
و خیابانی که ابتدایش من
انتهایش من
جایی گم
در میانه اش
تو
آبان ۱۷م, ۱۳۸۹ at ۹:۰۱ ق.ظ
آن سرو سبز را ميبيني؟
روزي؛
ريشههاي سرگرداني بود
گم شده در هزارتوي خاك
و روزي ديگر؛
به استقبال سرانگشتان باران
سر از خاك بيرون آورد
سرو سبز
آبان ۲۰م, ۱۳۸۹ at ۷:۳۵ ب.ظ
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
۱ بهمن ۸۷
آبان ۲۳م, ۱۳۸۹ at ۳:۲۲ ب.ظ
وقتي گلستاني مانند دوستانتان هست با عرض معذرت بلبل طبعتان … ميكند تنها باشد ;)
مدتي هست كه تو فاز بيادبي افتادم!! معذرت! :|
آذر ۲۲م, ۱۳۸۹ at ۷:۳۷ ب.ظ
در قید غمم خاطر آزاد کجایی؟تنگ است دلم قوت فریاد کجایی؟با آنکه زمانیست ز ما یاد نکردی…….ای آنکه نرفتی از یاد کجایی………….کجایی؟؟؟
تو این هوا دلم یه پک سیگار می خواد با یه عالمه تنهایی.