عشق گمشده
یه مدته که فقط می بینمش!شدیم مثل کسایی که انگار با هم قهر هستن!
یادش به خیر٬ یه زمانی همیشه با من بود٬ حتی تو تنهاییام٬ هر وقت اعصابم داغون بود با حرفهای آرومش آرومم می کرد!
وقتی که خسته و کوفته از بیرون و دنیای شلوغ به خونه بر می گشتم با سکوتش بهم آرامش میداد!
وقتی هم که شروع به صحبت می کرد انقدر پند و نکته می گفت که آدم کیف می کرد! از صحبتای بزرگان می گفت٬ از اتفاقات روز می گفت٬ تجزیه می کرد٬ تحلیل می کرد٬ در مورد هرچی که من دوست داشتم صحبت می کرد٬
حتی شبا وقتی که من دراز می کشیدم که بخوابم اون بالای سرم بود و قصه می گفت٬ صبح هم با صدای آرومش من رو از خواب بیدار می کرد!
هفته ای یک بار به دیوان حافظ دستی می کشید و مشورتی با خواجه شیراز می کرد! چقدر با این مشورت ها سر ذوق اومدم و باز در عین ناامیدی به فردا امیدوار شدم!
اما حیف٬ یه مدته ازش دور شدم٬ خیلی دوسِش داشتم٬ یعنی چطوری بگم٬ الآن هم دوسِش دارم٬ می دونم هر وقت که من بخوام باز هم شروع می کنه و من …
اما خب! نمی دونم چطوری باز بهش بگم که عاشقشم!
بذار دلمو به دریا بزنم!!!! دیگه صبرم تموم شده
رادیوى عزيزم٬ دوستت دارم!