پاییز …

تنگ غروب …
هوا دلگیر، نفس ها سرد، دلها خسته و غمگین!
ابرها شده بودن یه حجاب زیبا برای خودنمایی بیشتر خورشید!!
چه جلوه ای داشت خورشید با پرتوهای زرد و سرخ و نارنجی از پشت ابرها …
و ناگهان برگ خشکی زیر پام خورد شد و یاد «شد خزان …» دوباره در من زنده شد!
نسیمی میومد که با آرامش گونه هامو نوازش می داد و با این نوازشِ آرومش می خواست بگه که منتظر سیلی سرد زمستان باش!
همزمان شده بود با ربنای شجریان که می خوند: ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب (بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودی، و به ما از لطف خویش اجر کامل عطا فرما که همانا تویی بخشنده بی عوض و منت)

همه چی دور هم جمع شده بودن فقط برای یه بغض قشنگ و دوست داشتنی!!! و چه لذتی داشت هوای دلگیر، آسمون دلگیر، خورشید دلگیر و دل دلگیر!!!

پ.ن ۱: طبق عادت تا ۱۵ روز دیگه اینجا آپ نمیشه پس پیشاپیش تو این شبا به خصوص شبای قدر که تو راهه برام دعا کنید؛ یه دعای خیلی خیلی ساده «آدم بشم»!
پ.ن ۲: هنوز خستم!

Comments are closed.

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S