زندگی
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،
آرزو کردم ایکاش هم اکنون همچون مسیح،
بی درنگ، آسمان از روی زمین بَرَم دارد،
یا لااقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
اما … نه؛
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را!
من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نیز “باشم و زندگی کنم”.
نه! باشم و زنده بمانم.
و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم،
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش،
خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد؛
در برزخ شوم این “پیدای زشت”
و آن “ناپیدای زیبا” خُرد گردم!
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که …
“زندگی” نام دارد!
پ.ن:
- نگاهم به زندگی انقدر ناامیدانه نیست، اما تو این هفته ها اینطور شدم!
- جمله های دکتر شریعتی رو دوست دارم، اینم بدجور به دلم نشست!
- بیشتر دوست دارم نوشته های خودم رو بنویسم، اما احساس گذشته رو نسبت به نوشته هام ندارم!
- کارای مجله و انتشارات و درس و … داشت داغونم می کرد، اما با دیدن فیلم “به سوی خوشبختی” مقاومتم بیشتر شد! امیدوارم این شوک روحی مقطعی نباشه.
- برام دعا کنید :|