و اما تو …
بی خیال! سکوت میکنم …
بی خیال! سکوت میکنم …
اما خب، اینم مهمه که اصلا این اتفاقه چی باشه! حتما و قطعا یه اتفاق خیلی مهم هست که هم براش برنامه ریزی کردی و هم انقدر تغییر در زندگیت ایجاد می کنه!
همش یه اتفاقه! یه چشم به هم زدن و خودت رو گرفتار دیدن!
یه چیزی میشه مثل همون کوهنوردی! مثل همون قله هایی که قبلا ها در موردش می نوشتم! این اتفاق باعث میشه قله زندگیت تغییر مسیر بده، وارد قله جدیدی میشی …
یه قله که پر از زیبایی هست در کنار سختی های مسیری که داره …
یه قله که وقتی برسی به بالاهاش به آرامشی می رسی که حد و حصر نداره!
مسیر سخت و پر پیچ و خمی هست اما به آرامش نهاییش می ارزه!
فکر کنم وارد این قله شدم! حالا حالاها پایینش هستم اما چنان آرامشی داده به من که خدا میدونه!
آرامش زیبایی بود، آرامشی که دنبالش بودم و تا حالا حسش نکرده بودم!
و …
خوشا آن دل که دلدارش تو باشی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
تو باشی، تو باشی، تو باشی …
پ.ن۱: نماز روزه هاتون قبول، عیدتون مبارک
پ.ن۲: برام که وارد قله جدیدی از زندگی شدم و مسیری طولانی دارم دعا کنید!
پ.ن ۱: طبق عادت تا ۱۵ روز دیگه اینجا آپ نمیشه پس پیشاپیش تو این شبا به خصوص شبای قدر که تو راهه برام دعا کنید؛ یه دعای خیلی خیلی ساده «آدم بشم»!
پ.ن ۲: هنوز خستم!
کلید آسانسور رو زدم و بعد از چند لحظه آسانسور به طبقه سوم رسید، در رو باز کردم و وارد آسانسور شدم؛
به شماره طبقات مختلف نگاه کردم و با جدیت تمام کلید طبقه سوم رو زدم تا آسانسور راه بیافته!
طبق عادت معهود بعد از زدن کلید سرم رو انداختم پایین تا به طبقه مورد نظر برسم، بعد از چند لحظه متوجه شدم که هنوز سر جام هستم!! متعجبانه دوباره کلید طبقه سوم رو زدم! اما نه؛ خبری از حرکت آسانسور نبود!
بی خیال!
من طبقه سوم هستم!!!!
پ.ن: خسته شدم
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم، اول به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم بلکه روحم را عریان می کردم.
خدایا، اگر دل در سینه ام همچنان می تپید، نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم …
روی ستارگان با رویای سهراب شعری از حافظ را نقاشی می کردم و صدای دلنشین شجریان تصنیفی بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم.
خدایا، اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند. و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هر کودکی دو بال می دادم. اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد!
آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی آنیست که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد، او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط وقتی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسیار چیزها آموخته ام، اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون …
سلام، امروز يه نامه از خدا بهم رسيد، خيلی تکونم داد، چون واقعا …بگذريم، بد نديدم اين نامه رو هم بدم شما بخونين، دوسش دارم، اميدوارم شما هم خوشتون بياد:
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی. هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی. فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی. من با صبر و شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی. موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.
هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست، شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم. من ، بیش از آنکه تو بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من ، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی. چقدر مکالمه یک طرفه و یکجانبه سخت است!!!!
بسیار خب، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشی .
“دوست تو،خدا”
Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S