اگر دل در سینه ام همچنان می تپید …

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم. ارج همه چیز در نظر من در ارزش آنها که در معناییست که دارند. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم. هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم! هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی بردم!

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم، اول به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم بلکه روحم را عریان می کردم.

خدایا، اگر دل در سینه ام همچنان می تپید، نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم …

روی ستارگان با رویای سهراب شعری از حافظ را نقاشی می کردم و صدای دلنشین شجریان تصنیفی بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم.

خدایا، اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند. و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هر کودکی دو بال می دادم. اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد!

آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی آنیست که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد، او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط وقتی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسیار چیزها آموخته ام، اما در حقیقت فایده چندانی ندارند. چون …

Comments are closed.

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S