کوه اول
به نام آنکه پیوند مهر بر دل ما زد!
گرگ و میش صبح بود که بیدار شدیم، هوای دامنه ی کوه اونقدر لطیف بود و دراز کشیدن تو چمنزار انقدر لذت بخش که کسی دلش نمیومد از جاش تکون بخوره!
اما بالاخره همه به ضرب چوب پیرمرد از جا بلند شدیم؛ بعد از شستن دست و صورت هرکسی رفت سراغ کوله ی خودش و مشغول خوردن صبحانه شد که آماده بشه برای ورود به مسیر جدید زندگی!
راستش خودمون هم خبر نداشتیم مسیر چی هست و کجا هست و هدف چیه! منتظر بودیم بالاخره پیرمرد کم حرف به حرف بیاد!
پیرمردی دوست داشتنی بود، ریش های یه دست سفید تقریبا بلند با موهای یه دست جو گندمی، هیکلی لاغر و قدی متوسط، با کلاه حصیری کهنه و چوب دستی مخصوص چهره ی جالبی براش ساخته بود!
روی یه تخته سنگ نشسته بود و حرکت تمام افراد رو زیر نظر داشت …
تقریبا صبحانه خوردن تموم شده بود؛ دیگه همه سرگرم محکم کردن کوله ها و بار و بنه ی خودشون بودن که نکنه تو مسیر مشکلی پیش بیاد! خورشید تقریبا طلوع کرده بود …
سرگروه می خواست دستور حرکت رو بده، اما پیرمرد از این کار منعش کرد و از روی تخته سنگ بلند شد و ایستاد تا حرفی بزنه!
همه دور تخته سنگ جمع شدن و نشستن تا پای حرف بزرگ جمع بشینن و به اندوخته هاشون اضافه کنن. وقتی که همه اومدن پیرمرد اول به تمام چهره ها نگاه کرد و با مکثی صداش رو صاف کرد و گفت:
فرزندان! ما اینجا جمع شدیم که با هم قدم در مسیرهای جدید زندگی بگذاریم! ما در کنار هم هستیم تا با هم بزرگ بشیم و قله های زندگی رو یکی یکی با موفقیت طی کنیم! اما!! چه توشه ای برای این مسیر مشکل برای خودتون برداشتین؟! به نظرتون یه کوله پشتی پر از کنسرو و غذا و لباس و غیره برای این مسیر بسیار طولانی اما کوتاه کافی هست؟! به نظرتون نجات بخش ما خواهند بود؟! آیا ما رو به اهدافمون می رسونه؟!
جواب من “نه” هست! شاید اینها که گفتم مهم باشن اما مهمتر از اینها هم هست! مهمتر از همه ای اینها در مسیر پست زندگی وجود خودتون هست! چقدر خدا رو می شناسید؟! چقدر خودتون رو می شناسید؟! مگه نگفتن هرکی خودش رو شناخت خدای خودش رو شناخت، پس سعادتمند شد! چرا ما با دقت به اطرافمون نگاه نمی کنیم؟! چرا ما خود مقدس خودمون رو فراموش کردیم؟
این کوه رو می بینید؟! کوه اول زندگی! کوه خود شناسی …
تا حالا به لغت “خود” فکر کردین؟ ”خدا” چطور؟! می خوام با همین دو تا لغت به همون جمله معروف “هرکه خود را شناخت خدایش را شناخت” برسم. شاید در زمان قدیم خدا رو “خودا” می نوشتن! حالا خودا یعنی چی! یه ترکیب ساده: خود + آ! “خود” که مشخصه، “آ” هم فعل امر هست؛ یعنی به خودت بیا، خودت باش! تا خدای خودت بشی!
خدا یک کلمه هست، برای رسیدن به “خود” باید به ذات بی انتهای پروردگار وصل بشی، بعضی جاها باید از دیگران کمک بگیری؛ بعضی جاها خودت باید تنها قدم بگذاری تا راحت تر خود مقدست رو پیدا کنی؛ تا انرژی نهفته در وجودت رو پیدا کنی و اتصالی پیدا کنی غیر قابل انقطاع! اون وقت هست که جهان در دست تو خواهد بود و جلوه ی عظیم خداوندی رو در زندگی خواهی دید!
فقط شرط داره؛ اینکه خودت باشی و خودت تصمیم بگیری، شک در دل راه ندی، از دیگران مشورت بگیری اما باز هم تصمیم نهایی رو خودت بگیری! چون قراره به خودت برسی! دیگران هیچوقت در زندگی همیشگی نیستن! همیشه خودت هستی که تا آخرش با خودت هستی! به قول سعدی: “دیگران چون بروند از نظر از دل بروند …” هرکسی مسیر زندگی خودش رو داره و هرکسی هم دلش به حال ما نمی سوزه؛ پس خودمون باید تصمیم بگیریم!
در ضمن؛ اگه خدا شدی نباید پروردگار رو فراموش کنی که اون موقع …
فکر کنم برای بار اول زیاد پر چونگی کردم! امیدوارم “کوه اول” که مهمترین کوه زندگی هست رو با موفقیت فتح کنید! بزرگی میگه: “اولین قدم، مهمترین و سخت ترین قدم هست” پس دقت کنید و مراقب باشید و از همه مهمتر خودتون باشید تا راحت تر به اهداف پاکتون برسید …
این بیت حافظ هم یادتون باشه که:
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست *** می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
یا حق ….
پ.ن: خیلی وقت بود می خواستم در مورد کوه های زندگی بنویسم اما بی اراده شده بودم!
مهر ۶م, ۱۳۸۷ at ۴:۳۸ ب.ظ
kheili ghashang bud hameye ma gomshodeei dari mk bayad dar darone khodeman be ۲nbalash bashim shayad hamin khoda
مهر ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۱ ق.ظ
اگه از کوه اول بگذریم…
کسی رو میشناسی که گذشته باشه!؟
مهر ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۳:۴۷ ب.ظ
سلام
این داستان که گذاشتی خیلی زیبا بود
مرسی
اگه داستان اینجوری داشتی باز هم بزار .