دردنامه
حال و روزم خوش نیست / در دلم امّید نیست
گر ز حال منِ مسکین پرسی / هیچ جز وصف غمی سنگین نیست
هر درد دوا دارد و حیف / کاین دردِ مرا درمان نیست
شب و روز گشت تبه از پی خود / آه و حسرت هم دگر تسکین نیست
جام شیراز و می ناب بایدم / این دُوان هم درد را اکسیر نیست
من چه نالم ز غم و درد علیم / هیچ صراطی مستقیم در دل که نیست
بر همه عالم همی تابد “سهیل” / وایِ من! خود کرده را تدبیر نیست
پ.ن:
۱. شبه غزلی از درد خودم!
۲. چهل شب نیستم!
۳. در حال از دست دادن خیلی چیزا، حتی خودم!
۴. توهمی از امیدواری!
۵. دلت میاد؟
۶. زمستان است. دارم می سوزم ….
۷. محتاجیم به دعا!
۸. تا …