نیلوفرانه

گاه باید صبر کرد، گاه باید سکوت و گاه باید تنها بود …
آنقدر باید تنها باشی تا برسی به آنکه باید! آنکه در ذهن خود مجسمش می کنی، آنکه یک روز برای هم خواهید بود! اما نه تصویری از او داری، نه می دانی کجا هست و نه …
در شبی ساکت و بی سر و صدا، سلامی و پاسخی! حرفی و کلامی، رابطه ی معمولی و درد دلی! شناختی و معرفتی، حسی و …
دل بی تاب می شود در انتظار لحظه های بودن، همه چیز ساده است اما دل خبر دیگریست! ناگهان پا می گیرد عشقی! می گذرد زمان تا جایی که دوست داری بگویی: دوستت دارم …
… و در این چهل شب چه نیلوفرانه به خود رسیدم، به خدا، به …
به نیلوفر!
نیلوفری که دوست دارم به او بگویم:
“توی تنگستان تنهایی من
تک صدایی آشنا را
شنیدم …
از سکوتت، در نگاهت …”

و در آخر
هر چقدر هم که دور باشی، دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم …
دوست دارم به جای پرهای پروانه نگاه تو را میان دفتر دلم بگذارم …
دوستت دارم

پ.ن: قضیه ی این چهل شب یه جورایی سریع و عجیب شد! دیدم خودمو گم کردم، از خودم دورم، انرژی ندارم و …
چله ای شروع شد که برسم به “دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم …”
و حالا محکم میگم:
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم / از خود چه عاشقانه برونم کشید و …
خدایا شکرت، مثل همیشه!

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S