یک سال گذشت!
اولش همه شکل هم هستیم، کوچولو و کچل، حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه هست! با اولین گریه بازی شروع میشه، هی بزرگ می شیم، بزرگ و بزرگتر، اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم! دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست، حتی صداهامون، گاهی با هم می خندیم، گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده، واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمیشه خیلی حساب کرد، گاهی باید برای بردن بازی، بین دو نیمه دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت …
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت، یکی میگه یک سال بزرگتر شدم، یکی میگه یک سال پیرتر شدم، یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم، یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم، یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه!
منم یک سال بزرگتر شدم … یک سالی که نمی دونم توش واقعا تونستم «بزرگ» بشم یا نه؟ تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟ تونستم همونی باشم که می خواستم؟ تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم؟ تونستم کسی رو نرنجونم؟ تونستم دل کسی رو شاد کنم؟
نمی دونم! باید فکر کنم! شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم! جواب خیلی از سوالا “نه” هست و من طبق معمول فقط یک سال بزرگتر شدم! اونم خیلی سریع …
پ.ن:
۱. ما به “هست” آلوده ایم!
۲. یه چله ی دیگه هم تموم شد با کلی نتیجه! پیرتر شدم تو این چند وقت! و من همچنان دورتر از خدا!
۳. فکر کنم سال سختی در پیش دارم!
۴. من به جز خاطره هام چیزی ندارم …
۵. تنهاتر از همیشه!
۶. جواب نظرات پست قبل زیر نظرات داده شده!