زندگی

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،
آرزو کردم ایکاش هم اکنون همچون مسیح،
بی درنگ، آسمان از روی زمین بَرَم دارد،
یا لااقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
اما … نه؛
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را!
من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نیز “باشم و زندگی کنم”.
نه! باشم و زنده بمانم.
و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم،
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش،
خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد؛
در برزخ شوم این “پیدای زشت”
و آن “ناپیدای زیبا” خُرد گردم!
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که …
“زندگی” نام دارد!

پ.ن:
- نگاهم به زندگی انقدر ناامیدانه نیست، اما تو این هفته ها اینطور شدم!
- جمله های دکتر شریعتی رو دوست دارم، اینم بدجور به دلم نشست!
- بیشتر دوست دارم نوشته های خودم رو بنویسم، اما احساس گذشته رو نسبت به نوشته هام ندارم!
- کارای مجله و انتشارات و درس و … داشت داغونم می کرد، اما با دیدن فیلم “به سوی خوشبختی” مقاومتم بیشتر شد! امیدوارم این شوک روحی مقطعی نباشه.
- برام دعا کنید :|

سلام آخر

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانم
خداحافظ ای همنشین همیشه ام
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردام
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای بر غبار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

پ.ن:
۱. غروب عاشورا! خیلی تلخ!
۲. این آهنگ هم تلخترش می کنه! دانلود کنید
۳. فصل امتحانا شد و وقت حساب، روز حساب چطوره؟ ترس از مرگ، بهت، خستگی، و سلام هایی که شاید آخرین ها باشن!
۴. خدایا! غفلت ها رو ببخش، دلم گرفته …

خودباختگی فرهنگی

این چند وقت انقدر از طریق آف لاین های مسنجر و یا sms، تبریک های بی مصرف سال نوی میلادی شنیدم که دیگه شاکی شدم و مجبور شدم از این فرهنگ خودباختگی خودمون که شده خودباختگی فرهنگی حرف بزنم!
هرچی سرمون بیاد حقمونه! ما بی فرهنگ شدیم! ببخشید، بهتره بگیم فرهنگ ناب خودمون رو از دست دادیم، ما تاریخ خودمون رو فراموش کردیم، تو حال غرق شدیم و به فکر کلاس گذاشتنیم با تبریک های الکی سال نوی میلادی و ولنتاین و …
ما فرهنگ خودباختگی رو هر روز داریم ترویج میدیم! و از ماست که بر ماست …

خودباختگی فرهنگی
یعنی سال نوی میلادی را به هم تبریک گوییم و رسومات عید نوروز خود که سال های سال زودتر از میلاد مسیح برگزار می شده را سنت های از دور خارج شده و کهنه می خوانیم!
یعنی به جای استفاده از لغات ناب ایرانی، از لغت های عجیب و غریب انگلیسی و عربی و … استفاده کنیم تا بگوییم: آره، ما هم هستیم!
یعنی مثنوی مولوی را در کتابخانه بگذاریم تا خاک خورَد و به دنبال عرفان از طریق کتاب های پائولو کوئیلو باشیم!
یعنی ایلیاد و ادیسه را بارها بخوانیم و در بین دوستان نقد و تحلیل کنیم، اما ندانیم فردوسی چه حماسه ای ساخته …
یعنی جملات قصار بزرگان شرق و غرب را از حفظ به دیگران بگوییم و درس های آموزنده نتیجه گیری کنیم، اما حتی یک جمله از این همه بزرگ ایرانی را از بر نباشیم!
یعنی تاریخ تولد و مرگ فلان مثلا بزرگ غربی را بدانیم و در روز وفاتش جمله ای از او به دیگران هدیه دهیم و یادش را گرامی بداریم، اما حتی تاریخ مرگ حافظ را ندانیم و یک بیت شعر از او نگوییم!
یعنی …
یعنی مرگ باورهای اصیل یک ملت …
و ما! در حال مرگیم …

شخصیت ها فرهنگ رو می سازند و فرهنگ شخصیت ها رو!

پ.ن: در حد و اندازه های این جور نوشته ها نیستم، اما این بار واقعا بهم سخت گذشت!

باران زمستانی!

چشم در چشم آسمان دوختم!
هوای دلم مانند هوای ابری و بارانی آسمان است،
خوش به حال آسمان که می گرید،
و من جرات ریختن حتی یک قطره اشک را هم ندارم …

پ.ن:
۱. بارون زمستونی همه جا رو شست و ناب و پاک کرد و من به این نابی قبطه می خورم!
۲.  خیلی خستم! خیلی!
۳. راستی! زمستون اومد! مبارکه …

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S