شبی مست!

روزی دیگر آغاز شد و من در جستجوی ندانم چه خواهم گشت و مسیری را ادامه می دهم که ناکجا را در خواهد یافت!

و اما شب را با مستی پایان می برم تا جان خوش باشد به سلامتی آنکه ز ما یاد نکرد!

بُلعجب! مستیِ دلچسبیست بی خود شدن با شب و نوای آسمانی شجریان و سخن استاد سخن سعدی و سکوت و تنهایی و جدایی و آرامش بی آرام (!) و قلیان و شاید دیگر هیچ!!!

و در مستی، مُستی می کنم از یار، که سعدی خوش گفت:

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی *** یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

شباهت عشق و زندگی پیامبران!

بعضی عشقا مثل حضرت نوح هست؛ «طرف از ترس طوفان میاد پیشت»
بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیم هست؛ «باید همه چیزت رو قربانی کنی»
بعضی عشقا مثل حضرت مسیح هست؛ «آخرش به صلیب می کشنت»
بعضی عشقا مثل حضرت موسی هست؛ «تا یه کم دور میشی یه گوساله میاد جات رو می گیره!!!»

پ.ن: عیدتون مبارک!

۶

ای که دور از تو چون، مرغ پر شکسته ام
بی تو در باغ غم ، منتظر نشسته ام
می نویسم امشب از صفای دل
نامه ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه ها
تو طنین شعر عاشقانه ای
همچو روح شادی زمانه ای
تو بیا که بشکفد
به لبم ترانه ای

چه شود گر بدهی جواب نامه ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی ریا
که در آنجا ز خیال من نمی شوی رها
پس از این هم نپری به عشق دیگری تو را

می نویسم امشب از صفای دل
نامه ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه ها
تو طنین شعر عاشقانه ای
همچو روح شادی زمانه ای
تو بیا که بشکفد
به لبم ترانه ای

رزم رستم و اسفندیار

آوردگاهی بود کارزار *** رستم بود و اسفندیار
به پیشگاه دادار *** زدند بر سر هم هزار

بله! آن هنگام که رستم و اسفندیار دریافتند نه شمشیر و نه گرز و نه تیر و نه کمان پاسخگوی این نبرد سنگین و خونین است، روی آوردند به سلاح های گرم!

یکی بر کشید رستم هفت تیر *** برون آورد اسفندیار شصت تیر
نمُردند یک از دو ای فغان ***  خدایا بکش یک از این دُوان

القصه!

رستم که چاره نیافت و خسته از نبرد روز بود؛ در نهان به پیشگاه سیمرغ رفت و طلب راهنمایی نمود! و سیمرغ راهی بگفت بس تامل برانگیز!!
فردا روز رستم، اسفندیار بدید و کُری خوانان به اسفندیار گفت: به چه زبان به تو بگم که بی خیال جنگ شو که من عاقبت این نبرد خوش نمی بینم! تو کشته خواهی شد و من این نخواهم …
اسفندیار قاه قاه بخندید و بگفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه!
رستم این بشنید و خشمگین گشت و در چشم به هم زدنی سلاح هسته ای خویش را که از سیمرغ ساختنش را آموخته بود به سوی چشمان اسفندیار نگون بخت نشانه گرفت و ….

—————————

پ.ن: واسه تغییر فاز بود وگرنه خودم می دونم که ….!

۵

غنیمت دان اگر روزی به شادی در رسی ای دل *** پس از چندین تحمل ها که زیر بار غم کردی

“سعدی”

Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S