پیرمرد
پیرمرد پشت فرمون نشسته بود و می روند؛
بنان “الهه ناز” سر داد …
پیرمرد رو به صندلی کنار دستش کرد و با بغض، بلند گفت:
… با دل من بساز …
اما چه فایده! صندلی خالی بود …
پیرمرد پشت فرمون نشسته بود و می روند؛
بنان “الهه ناز” سر داد …
پیرمرد رو به صندلی کنار دستش کرد و با بغض، بلند گفت:
… با دل من بساز …
اما چه فایده! صندلی خالی بود …
شب بر قلمرو آسمان حکم می راند
سایه ی سنگین سکوت
وجودم را محکوم می کند!
حکم “دل” داد
شکستم …
و من
چاییم را با چشمانی بسته
به سلامتی بی خیالی
می نوشم …
اگر در راهی قدم گذاشتید که در آن هیچ مشکلی وجود نداشت، بدانید این راه شما را به هیچ جا نمی رساند …
“ناشناس”
در پسِ آن غروب رفتن
طلوع؛ معنای خود را گم کرد
و من
دل دادم به سرخی سیاه غروب …
پس لرزه های دلم، سکوت شب را بر دلم آوار می کند …
پ.ن: خسته
Sohail’s Star - Comet , Written By Sohail M , Powered By Hamidreza S