گوش می کنم. سرم را کمی کج می کنم یا می چرخانم تا چشمانم روبروی چشمانت قرار گیرند، تا تمام صورتت در صورتم منعکس شود. همان عکست را می گویم که کمی سرت را چرخانده ای یا کج کرده ای. گوش می کنم، نگاه می کنم، احساس می کنم، منتظر می مانم و بیشتر احساس می کنم. آنقدر تا در چشمانم اشک جمع شود و شروع به نوشتن کنم . ۱:۴۵amاحساس می کنم. نبودنت را. بیشتر از بودنت نبودنت را حس می کنم و در تمام بدنم این حس پخش می شود. به چشمانم می رسد، از دستانم رد می شود و تا نوک پا یکسره می رود. چهار فصل را به یکباره تجربه کرده ام انگار. حس می کنم تو را. بی تو بودن را و بغض گلویم را می فشارد. نازنین جان به کجایی الان؟ am ۱:۴۸
گوش می کنم. یک چیز را بیشتر نه. به ته که می رسد خودش به سر می رود. و در این سر و ته شدن ها تویی که می آیی و می روی. تویی که نزدیک می شوی و دور می شوی. با لبخند دور می شوی؟ یادم نیست. من هیچ چیز نمی توانم به یاد بیاورم. به این بیماری چه می گویند خانم پرستار؟ به جز حس غریب با تو بودن و بی تو رفتن هیچ چیز به یاد نمی آورم. به حافظه ام فشار می آورم. به دستم فشار می آوری، یادت هست؟ برایت نوشتم تو بهترین دوست منی. آره دوست، دوست خوب من، بهترین و عزیزترین. am ۱:۵۶
احساس می کنم و گوش می کنم و می نویسم. یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من/دگر چه پرسی ز حال من… ناگهان این تصنیف را می شنوم حیف است گوش نکنیمش. اگر تو را جویم حدیث دل گویم/بگو کجایی… بیا چند دقیقه سکوت کنیم این تصنیف / آهنگ / صدا / ملودی تمام شود. باشه؟ تو هنوز نخوابیدی؟ نازنین جان بیداری؟ گوش می کنی؟ کی رود رخ ماهت از نظرم/به غیر نامت کی نام دگر ببرم/ اگر تو را جویم حدیث دل گویم/بگو کجایی/به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی…
نازنینم دیر وقت است می خواهی بخوابی باقیش را صبح بگویم؟ am۲:۱۱
من بیدارم اما تو بخوابی بهتره عزیزم. مگه من نباید صبح زود برم؟ اوه، اصلا یادم نبود. خوب پس زودتر بخواب، خواب نمانی. من بیدارت می کنم. am ۲:۲۱
پ.ن۱: … (همون که خودت می دونی!)
پ.ن۲: برام دعا کنید :(
پ.ن۳: امشب کمی تا قسمتی ابری متحول شدم!
پ.ن۴: امروز ۵شنبه هست و روز مقدس برای من!
Comments Off
بانوی من! شب از نیمه گذشته و صبح در راه است. به یادت و نامت بیدار مانده ام. بیدار می مانم، اگر تو بگویی تا قله قاف می روم. ولی تو نگفتی و من فقط بیدار ماندم به امید آن که بیایی. می دانم چقدر انتظار کشیدن کشنده است. اما انتظارت را می کشم، هر صبح که بیدارم می کنی یا بیدارت می کنم و هر شب که رویت را می بوسم و به خواب می رویم. پس کی می آیی آخر؟ یا من کی می آیم آخر؟ قول می دهی اگر نیامدم یا نیامدی و نشد که بیایم و بیایی همانجا بمانی که بتوانم نگاهت کنم و شب را و صبح را به یادت بگذرانم؟ می بینی اشکهایم را؟ تا اشکی باقی ست بمان…
بانوی من! هوای تو نمی دانم گرم است یا سرد، تو از گرما خوشت می آمد! و من از سرما. هوای تو سخت سرد و سخت گرم است. راستی کی اجازه دادی تو را بانوی خودم صدا زنم بانوی من؟ مثل همه آنها که من گفتم و تو در سکوت پذیرفتی! این را هم می پذیری بانوی من؟ خدا بودن چیزی را از تو کم نمی کند… قول می دهم. می شود خدای من باشی؟ مثل خدا در تمام لحظات پیش من باشی، در یک قدمیم، از رگ گردن نزدیک تر؟ گردن هم عجب جای جالبی بود، یادم می ماند همیشه. و خنده من از چیز دیگری بود. نمی دانم، شاید از هیچ چیز. قول می دهم دیگر نه بخندم نه بگریم. قول می دهم. خدایم می شوی؟ اگر سختت است بیایی بگو تا من لااقل عکست را به گردنم نزدیک کنم و تو همیشه در همان جا، جایی که بتوانم چشمهایت را نظاره کنم بمانی. اذیتت نمی کنم… من با تمام بندگان فرق می کنم. همان جا هم که باشی خدای منی. هر جا که باشی خدای منی. اذیتت نمی کنم. قول می دهم… خدایم می شوی؟
بانوی من! من چقدر از اینکه تو را بانوی خودم صدا بزنم خوشم می آید. و چقدر از اینکه بتوانم سرم را روی پایت صبح کنم. و چقدر از اینکه صورتت را نوازش کنم. و چقدر از اینکه با تو قدم بر دارم و تو به من نگاه کنی و من به تو نگاه کنم. و چقدر از اینکه…. با توام. تو چطور؟ یادت می آید گفتی “اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی!”؟ آن موقع نمی دانستی اندازه دوست داشتنم چقدر است! اندازه ای برایش پیدا نکرده ام راستش هنوز. از آن چیزی که بهت گفتم حتی شاید خیلی بزرگتر باشد اما مقیاسی برایش نیافته ام بانوی من، آن را علی الحساب گفتم. چه کسی می داند آیا از کهکشان بزرگتر هم هست؟ از این دنیا بزرگتر هم هست؟ نمی دانم، شاید. اگر بود همان قدر دوستت دارم… می دانی کشف تازه ام چیست؟ اینکه چقدر دست هایت آرامم می کند. بهت گفته بودم قبلا، شاید. پس چرا اینقدر تازه به نظرم آمد؟ شاید چون دستهای تو همیشه برایم تازه اند. مثل چشمهایت که هر لحظه با پلک هایت تازه می شوند و من خود را شفاف تر در آنها پیدا می کنم. شاید هم گم می کنم. نمی دانم، فرصت فکر کردن به اینها را نداشته ام.
برای نوشتن برای تو، برای خودم بهترین و ناب ترین زمان ها را یافته ام. جایی در مرز شب و روز. آرام ترین و لطیف ترین موقع از حرکت وضعی زمین. بین تاریکی و روشنی. جایی که تاریکی می گذرد… جایی که ای روشن ترین روشنی ها، ای خورشیدکم به سویت قبله می گردانم. گرم و روشنم کن. سویت را از میان چهار جهت قطبی یافته ام. از میان شمال و جنوب کرات و شرق و غرب کهکشان ها. از بالای عشقم و پایین قلبم. سویت را، چشمت را، دستت را تازه یافته ام. سخت یافته ام. فرصتم ده…
خورشیدکم به چشمان زیبایت قسم می خورم، تا گرمای دستانت را در دستانم احساس کنم رهایشان نخواهم کرد. دوست می دارمت بانوی من!
Comments Off
ماه ها می گذرند بی آنکه بخواهند یا بخواهیم. ماه های با تو بودن هم سپری می شود هر چند من نتوانم هیچگاه به این فکر کنم که سهم من از تو آیا همین چند ماه خواهد بود، یا اینکه من که تو را یافته ام بعد از سال ها دوری، پس به جدایی فکر کردن چرا؟ دست تقدیر همیشه در کمین نشسته است، در کمین من و تو. اما اگر این تبر را زودتر با هم آماده اش کنیم دستش را قطع خواهیم کرد. ما توانش را داریم. بر خلاف عرف احمق و شرع مغشوش در آغوش هم بمانیم… اصلا چرا این حرف ها را می زنم؟ موضوع ماه اول آشنایی بود و هزار حرف نگفته که نمی دانم بتوانم همه اش را بگویم یا باز باید به انتظار دیداری و روزی دیگر بود. آری برای فکر به نبودن همیشه وقت هست، ما باید ابتدا بودن را تجربه کنیم.از آن صبح دل انگیز پنج شنبه (مثل امروز) ۲۷ مهر، داستان شروع شد. شاید فقط داستان جدی شد وگرنه من اعتقاد دارم داستان ما نه یک ماه یا دوماه پیش که سال ها پیش شاید از ازل شروع شده بود. از آن صبح بارانی غم انگیز رنگ نگاهمان عوض شد و همه چیز عوض شد. تو از فکرم به سراسر وجودم خودت را کشاندی و رساندی و من از جلوی عینکت به پشت پلک های زیبایت خانه کردم. ما آمدیم و داستان دیگر شروع شده بود چه می خواستیم چه نمی خواستیم. مگر می شود دلی را که می لرزد به این راحتی ها آرام کرد. دیگر آرامشم با باتو بودن معنی می شد. ما دیگر همدیگر را یافته بودیم. بعد از سال ها انتظار تو را، همان که همیشه به دنبالش بودم را، یافتم. در یک صبح دل انگیز غم انگیز…
چه زود می گذرد و چه دیر، لحظات با هم بودن و لحظات انتظار برای به هم رسیدن. حالا که به ماه های گذشته نگاه می کنم می بینم چه راه طولانی را با هم آمده ایم صبورانه و عاشقانه. چه سنگ ها و چه سنگ ها که فکرشان مانعِ شدن بود در جاده انتظار برای به تو رسیدن یا در جاده با تو نفس کشیدن، اما سنگ ها نمی دانند ما به کجا می خواهیم برویم که اینگونه احمقانه به جلوی پایمان قصد مانع شدن دارند. یکی را تو شوت کردی یکی را من. یکی را تو خندیدی یکی را من. بعد با هم خندیدیم. و خندیدی درست موقعی که انتظار داشتم بخندی و گریه کردم درست موقعی که انتظار نداشتی، همه عمر باید در کشف این راز ها بود که کی کِی انتظارش چیست. سه ماه کم است، و البته زیاد. جایی که من با یک نگاه تو مست می شوم و جایی که با یک عمر زل زدن به چشمانت سیر نمی شوم. نه هیچ گاه سیر نمی شوم. چرا می خواهی بروی؟ کمی بیشتر با هم باشیم. کمی بیشتر. تو می گویی بعد از کمی بیشتر چی؟ بالاخره؟ نمی دونم بعدا فکرش رو می کنیم. و ای کاش آن بعدا هیچ وقت فرا نرسد که بخواهیم به جدایی فکر کنیم و وقت اضافه هایی که کفافمان را نداده و لاجرم باید با نگاه بدرقه ات کنم و من نمی توانم.
این چند ماه بهتر از چند سال گذشت .بالاخره هر چیزی از یک جایی شروع می شود دیگر، حالا مقصد تویی و راه را می یابم من سرانجام… و عجب کلمه غم انگیزی ست این سرانجام، هرچند سرانجام، سرانجام برسد! تو می گویی شک داری؟ آره من مایلم شک داشته باشم، من باور ندارم. بی تو بودن را. کارت را سخت کردم؟ متاسفم.
سربالایی ها را می رویم. چقدر راه مانده است؟ خسته شدی؟ نه؟ پس ادامه می دهیم. تو کی باید برگردی نازنینم؟
“گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو، تا بدانجا برمت که می خواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هیچگاه واژگون نشود، هر اندازه که ناآرام باشی یا دریای زندگی ات متلاطم باشد دریایی که در آن می رانیم”
پ.ن۱: روز عجیبی بود! پر از برف …
پ.ن۲: … (همون که خودت می دونی!)
پ.ن۳: بازم روز عجیبی بود!
پ.ن۴: خسته نباشی …
Comments Off